موضوع: "یادداشت ها"

به قلم خودم

​مهدی جان  روزگار لحظه نویس یاس و غم  های دیروز ، امید و انتظار  امروز و شادی و بهار فرداهایم   هستند. خط به خط ،صفحه  به صفحه ،فصل به فصل کتاب زندگانی خود را می نویسم. فصل اول:فصل غم و یاس با همه سختی ها به پایان رسید . بگذار بگویم  چگونه  شروع شد.؟ آن روزهایی که شیطان مرا در آغوش  خود بر گرفت و دست های سنگین خود را آرام آرام بر سرم کشید مرا به خواب عمیقی فرو برد. خوابی که نامش غفلت بود . آن روزها خانه ی دلم کاروانسرا بود رفت و آمدهایی داشت.  آن روز … چگونه بازگویش کنم  که با گفتنش تنم می لرزد . آن روز که شیطان تو را از خانه ی دلم بیرون  انداخت .درهای نوازش تو را به رویم  بست . غم  و ناراحتی سراسر وجودم را فرا گرفت . آن وقت  درهای یاس و ناامیدی شیطان  به رویم گشوده شد . آن روزها فراموشت کردم .  نه نه این طور نیست !!! چگونه  می توانستم  تو را فراموش کنم و بی تو روزگار سپری کنم. کار من افسوس خوردن و آه کشیدن و گریستن بود و پیوسته اندیشه ام این بود که چگونه می توانم تو را دوباره  مهمان قلبم کنم؟؟.؟ فصل دوم ادامه دارد . …  منبع: نوشته شده  طلبه میناب  

برای شاد بودن، نقشه داشته باش!

برای شاد بودن، نقشه داشته باش! این تصور که شادی و غم «خود به خود» و بدون طرح و نقشه سراغ ما می‌آیند، از اساس غلط است. شبیه یک فرمانده‌ی جنگی باش که برای تصرف یک منطقه، چندین نقشه می‌ریزد و حتی در صورت شکست نقشه‌ الف، نقشه ب را عملیاتی می‌کند. برای شاد بودن و فاصله گرفتن از غم و ناراحتی هم باید نقشه و طرح داشته باشی. تفاوت بین آدم شاد و ناشاد در این است که آدم‌های شاد برای شاد کردن خود در شرایط «معمولی» و «بحرانی» نقشه و طرح دارند.

بچه های  ماجراجو در جستجوی  گنج (۱) ....

مولای مهربانم💞  در  بعد از ظهر یکی از روزهای پایانی فصل گرم تابستان  دخترم فاطمه نرجس از خواب بیدار شد  خودش را کش و قوس داد  و نشست ..  با چشمانش پف شده خمیازه ای کشید و گفت …🥱 مامان حوصله ام سر رفته🥱  دوباره دراز کشید  دخترم نخواب  برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا بهت بگم چیکار کنیم😊   فاطمه نرجس سرگرمی همیشگی اش نقاشی کاردستی خاله بازی و خیال بافی است  اما بیشتر از همه به نقاشی کشیدن علاقه دارد  فاطمه نرجس : خب مامان دست و صورتم شستم حالا بگو چیکار کنم ؟ ❓❓ نقاشی … نقاشی مادر دختری☺️ فاطمه نرجس انگار هنوز بی حوصله بود  … با خمیازه جواب داد : فکر خوبیه الان میرم دفتر و رنگ هامو میارم 🥱 بعد از چند دقیقه با دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی  ۴۸ رنگ برگشت  مداد رنگی سبز و قهوه ای  را برداشت شروع کردیم به کشیدن درخت   ناگهان سرش را بالا برد  انگار جرقه ای به ذهنش خورد 🤩🤩 از خوشحالی یک کف محکم و یک بشکن زد👏 🤌 در حالی که دست روی چانه اش بود 🤔   سرش را آرام  تکان داد  و گفت :  ..آهااا ن مامان یه فکر بکری به ذهنم رسید  من :چه فکر بکری  ؟؟ ادامه دارد ….. به قلم خودم 

بوی عطر وصال....

مولای مهربانم💞 

برای خواهرم هدیه گرفته بودم رفتیم  خانه مادرم..

هدیه اش را دادم ..نشسته بودیم با هم حرف می زدیم که ، پسرم توی اتاق آمد ..همین که وارد اتاق شد، بوی عطر پیراهنش جلوتر از خودش به مشام خاله انسیه جانش رسید …

انسیه نگاهی به من انداخت و  گفت:

به به چه بوی خوشی چقدر بوی این عطر برام آشناست …

نکنه مال من باشه…خنده ام گرفت ..

گفتم :شاید…😁

همان لحظه خودم فهمیدم که این عطر سرگردان چه ماجراهایی داشته  تا بدست من رسیده است  … 

انسیه گفت کجا ببینم من لباس پسرت رو  بو کنم … دوباره خنده م گرفت.. 

 گفت….بععععله …خودشه … این بو ، بوی عطر وصال است من عطرم رو گم کرده بودم ….

آقاجان ..با یک لبخند مصنوعی بر لب  این بار سکوت کردم …سکوتی تامل برانگیز از جنس حسرت و بغض..

بوی عطر وصال…:|

اللهم ارنی الطلعه الرشیده🤲🏻

منبع: به قلم خودم..۹۸/۸/۲۱