<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شمیم انتظار"عطر نرگسانه - موضوع: "یادداشت ها"</title>
		<link>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>به قلم خودم</title>
			<link>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-11</link>
			<pubDate>00:46:00 +0330 دوشنبه، 13 بهمن 1404</pubDate>			<dc:creator>طلبه میناب</dc:creator>
			<category domain="main">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">یادداشت ها</category>			<guid isPermaLink="false">633916@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​مهدی جان  روزگار لحظه نویس یاس و غم  های دیروز ، امید و انتظار  امروز و شادی و بهار فرداهایم   هستند. خط به خط ،صفحه  به صفحه ،فصل به فصل کتاب زندگانی خود را می نویسم. فصل اول:فصل غم و یاس با همه سختی ها به پایان رسید . بگذار بگویم  چگونه  شروع شد.؟ آن روزهایی که شیطان مرا در آغوش  خود بر گرفت و دست های سنگین خود را آرام آرام بر سرم کشید مرا به خواب عمیقی فرو برد. خوابی که نامش غفلت بود . آن روزها خانه ی دلم کاروانسرا بود رفت و آمدهایی داشت.  آن روز &amp;#8230; چگونه بازگویش کنم  که با گفتنش تنم می لرزد . آن روز که شیطان تو را از خانه ی دلم بیرون  انداخت .درهای نوازش تو را به رویم  بست . غم  و ناراحتی سراسر وجودم را فرا گرفت . آن وقت  درهای یاس و ناامیدی شیطان  به رویم گشوده شد . آن روزها فراموشت کردم .  نه نه این طور نیست !!! چگونه  می توانستم  تو را فراموش کنم و بی تو روزگار سپری کنم. کار من افسوس خوردن و آه کشیدن و گریستن بود و پیوسته اندیشه ام این بود که چگونه می توانم تو را دوباره  مهمان قلبم کنم؟؟.؟ فصل دوم ادامه دارد . &amp;#8230;  منبع: نوشته شده  طلبه میناب  &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-11&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​مهدی جان  روزگار لحظه نویس یاس و غم  های دیروز ، امید و انتظار  امروز و شادی و بهار فرداهایم   هستند. خط به خط ،صفحه  به صفحه ،فصل به فصل کتاب زندگانی خود را می نویسم. فصل اول:فصل غم و یاس با همه سختی ها به پایان رسید . بگذار بگویم  چگونه  شروع شد.؟ آن روزهایی که شیطان مرا در آغوش  خود بر گرفت و دست های سنگین خود را آرام آرام بر سرم کشید مرا به خواب عمیقی فرو برد. خوابی که نامش غفلت بود . آن روزها خانه ی دلم کاروانسرا بود رفت و آمدهایی داشت.  آن روز &#8230; چگونه بازگویش کنم  که با گفتنش تنم می لرزد . آن روز که شیطان تو را از خانه ی دلم بیرون  انداخت .درهای نوازش تو را به رویم  بست . غم  و ناراحتی سراسر وجودم را فرا گرفت . آن وقت  درهای یاس و ناامیدی شیطان  به رویم گشوده شد . آن روزها فراموشت کردم .  نه نه این طور نیست !!! چگونه  می توانستم  تو را فراموش کنم و بی تو روزگار سپری کنم. کار من افسوس خوردن و آه کشیدن و گریستن بود و پیوسته اندیشه ام این بود که چگونه می توانم تو را دوباره  مهمان قلبم کنم؟؟.؟ فصل دوم ادامه دارد . &#8230;  منبع: نوشته شده  طلبه میناب  </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-11">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-11#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=633916</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>برای شاد بودن، نقشه داشته باش!</title>
			<link>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/برای-شاد-بودن-نقشه-داشته-باش-1</link>
			<pubDate>09:51:00 +0330 شنبه، 11 بهمن 1404</pubDate>			<dc:creator>طلبه میناب</dc:creator>
			<category domain="main">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">یادداشت ها</category>			<guid isPermaLink="false">1045927@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/wp-1595860906394.jpeg?mtime=1595860939&quot;&gt;&lt;img class=&quot;wp-image-292566 alignnone size-full&quot; src=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/wp-1595860906394.jpeg?mtime=1595860939&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;700&quot; height=&quot;700&quot; /&gt;&lt;/a&gt; برای شاد بودن، نقشه داشته باش! این تصور که شادی و غم «خود به خود» و بدون طرح و نقشه سراغ ما می‌آیند، از اساس غلط است. شبیه یک فرمانده‌ی جنگی باش که برای تصرف یک منطقه، چندین نقشه می‌ریزد و حتی در صورت شکست نقشه‌ الف، نقشه ب را عملیاتی می‌کند. برای شاد بودن و فاصله گرفتن از غم و ناراحتی هم باید نقشه و طرح داشته باشی. تفاوت بین آدم شاد و ناشاد در این است که آدم‌های شاد برای شاد کردن خود در شرایط «معمولی» و «بحرانی» نقشه و طرح دارند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/برای-شاد-بودن-نقشه-داشته-باش-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/wp-1595860906394.jpeg?mtime=1595860939"><img class="wp-image-292566 alignnone size-full" src="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/wp-1595860906394.jpeg?mtime=1595860939" alt="" width="700" height="700" /></a> برای شاد بودن، نقشه داشته باش! این تصور که شادی و غم «خود به خود» و بدون طرح و نقشه سراغ ما می‌آیند، از اساس غلط است. شبیه یک فرمانده‌ی جنگی باش که برای تصرف یک منطقه، چندین نقشه می‌ریزد و حتی در صورت شکست نقشه‌ الف، نقشه ب را عملیاتی می‌کند. برای شاد بودن و فاصله گرفتن از غم و ناراحتی هم باید نقشه و طرح داشته باشی. تفاوت بین آدم شاد و ناشاد در این است که آدم‌های شاد برای شاد کردن خود در شرایط «معمولی» و «بحرانی» نقشه و طرح دارند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/برای-شاد-بودن-نقشه-داشته-باش-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/برای-شاد-بودن-نقشه-داشته-باش-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1045927</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بچه های  ماجراجو در جستجوی  گنج (۱) ....</title>
			<link>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/در-جستجوی-نقشه-گنج-۱</link>
			<pubDate>18:53:00 +0330 دوشنبه، 1 بهمن 1403</pubDate>			<dc:creator>طلبه میناب</dc:creator>
			<category domain="main">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">مولای مهربانم</category>			<guid isPermaLink="false">1698016@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مولای مهربانم💞 &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در  بعد از ظهر یکی از روزهای پایانی فصل گرم تابستان  دخترم فاطمه نرجس از خواب بیدار شد &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خودش را کش و قوس داد  و نشست .. &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با چشمانش پف شده خمیازه ای کشید و گفت &amp;#8230;🥱&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مامان حوصله ام سر رفته🥱&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; دوباره دراز کشید &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دخترم نخواب  برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا بهت بگم چیکار کنیم😊&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نرجس سرگرمی همیشگی اش نقاشی کاردستی خاله بازی و خیال بافی است  اما بیشتر از همه به نقاشی کشیدن علاقه دارد &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نرجس : خب مامان دست و صورتم شستم حالا بگو چیکار کنم ؟ ❓❓&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نقاشی &amp;#8230; نقاشی مادر دختری☺️&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نرجس انگار هنوز بی حوصله بود  &amp;#8230;&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با خمیازه جواب داد : فکر خوبیه الان میرم دفتر و رنگ هامو میارم 🥱&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از چند دقیقه با دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی  ۴۸ رنگ برگشت &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مداد رنگی سبز و قهوه ای  را برداشت شروع کردیم به کشیدن درخت &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; ناگهان سرش را بالا برد &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;انگار جرقه ای به ذهنش خورد 🤩🤩&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از خوشحالی یک کف محکم و یک بشکن زد👏 🤌&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در حالی که دست روی چانه اش بود 🤔   سرش را آرام  تکان داد&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; و گفت :&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; ..آهااا ن مامان یه فکر بکری به ذهنم رسید &lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من :چه فکر بکری  ؟؟&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادامه دارد &amp;#8230;..&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به قلم خودم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/در-جستجوی-نقشه-گنج-۱&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​<span style="font-size: 16px;">مولای مهربانم💞 </span> <span style="font-size: 16px;">در  بعد از ظهر یکی از روزهای پایانی فصل گرم تابستان  دخترم فاطمه نرجس از خواب بیدار شد </span> <span style="font-size: 16px;">خودش را کش و قوس داد  و نشست .. </span> <span style="font-size: 16px;">با چشمانش پف شده خمیازه ای کشید و گفت &#8230;🥱</span> <span style="font-size: 16px;">مامان حوصله ام سر رفته🥱</span> <span style="font-size: 16px;"> دوباره دراز کشید </span> <span style="font-size: 16px;">دخترم نخواب  برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا بهت بگم چیکار کنیم😊</span> <span style="font-size: 16px;"> </span> <span style="font-size: 16px;">فاطمه نرجس سرگرمی همیشگی اش نقاشی کاردستی خاله بازی و خیال بافی است  اما بیشتر از همه به نقاشی کشیدن علاقه دارد </span> <span style="font-size: 16px;">فاطمه نرجس : خب مامان دست و صورتم شستم حالا بگو چیکار کنم ؟ ❓❓</span> <span style="font-size: 16px;">نقاشی &#8230; نقاشی مادر دختری☺️</span> <span style="font-size: 16px;">فاطمه نرجس انگار هنوز بی حوصله بود  &#8230;</span> <span style="font-size: 16px;">با خمیازه جواب داد : فکر خوبیه الان میرم دفتر و رنگ هامو میارم 🥱</span> <span style="font-size: 16px;">بعد از چند دقیقه با دفتر نقاشی و جعبه مداد رنگی  ۴۸ رنگ برگشت </span> <span style="font-size: 16px;">مداد رنگی سبز و قهوه ای  را برداشت شروع کردیم به کشیدن درخت </span> <span style="font-size: 16px;"> ناگهان سرش را بالا برد </span> <span style="font-size: 16px;">انگار جرقه ای به ذهنش خورد 🤩🤩</span> <span style="font-size: 16px;">از خوشحالی یک کف محکم و یک بشکن زد👏 🤌</span> <span style="font-size: 16px;">در حالی که دست روی چانه اش بود 🤔   سرش را آرام  تکان داد</span> <span style="font-size: 16px;"> و گفت :</span> <span style="font-size: 16px;"> ..آهااا ن مامان یه فکر بکری به ذهنم رسید </span> <span style="font-size: 16px;">من :چه فکر بکری  ؟؟</span> <span style="font-size: 16px;">ادامه دارد &#8230;..</span> <span style="font-size: 16px;">به قلم خودم </span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/در-جستجوی-نقشه-گنج-۱">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/در-جستجوی-نقشه-گنج-۱#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1698016</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بوی عطر وصال....</title>
			<link>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/بوی-عطر-وصال</link>
			<pubDate>11:10:00 +0330 سه شنبه، 21 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>طلبه میناب</dc:creator>
			<category domain="main">مهدویت</category>
<category domain="alt">انتظار</category>
<category domain="alt">اسلام علیک یا صاحب الزمان</category>
<category domain="alt">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">یادداشت ها</category>
<category domain="alt">مولای مهربانم</category>			<guid isPermaLink="false">852093@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/602817022923597100271654915617213917956.jpg?mtime=1573543488&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/602817022923597100271654915617213917956.jpg?mtime=1573543488&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-254531 alignnone size-full&quot; width=&quot;380&quot; height=&quot;227&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مولای مهربانم&amp;#x1f49e;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برای خواهرم هدیه گرفته بودم رفتیم &amp;nbsp;خانه مادرم..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هدیه اش را دادم ..نشسته بودیم با هم حرف می زدیم که ، پسرم توی اتاق آمد ..همین که وارد اتاق شد، بوی عطر پیراهنش جلوتر از خودش به مشام خاله انسیه جانش رسید &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انسیه نگاهی به من انداخت و &amp;nbsp;گفت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به به چه بوی خوشی چقدر بوی این عطر برام آشناست &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نکنه مال من باشه&amp;#8230;خنده ام گرفت ..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم :شاید&amp;#8230;&amp;#x1f601;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همان لحظه خودم فهمیدم که این عطر سرگردان چه ماجراهایی داشته &amp;nbsp;تا بدست من رسیده است &amp;nbsp;&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انسیه گفت کجا ببینم من لباس پسرت رو &amp;nbsp;بو کنم &amp;#8230; دوباره خنده م گرفت..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;گفت&amp;#8230;.بععععله &amp;#8230;خودشه &amp;#8230; این بو ، بوی عطر وصال است من عطرم رو گم کرده بودم &amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آقاجان ..با یک لبخند مصنوعی بر لب &amp;nbsp;این بار سکوت کردم &amp;#8230;سکوتی تامل برانگیز از جنس حسرت و بغض..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بوی عطر وصال&amp;#8230;:|&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اللهم ارنی الطلعه الرشیده&amp;#x1f932;&amp;#x1f3fb;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;منبع: به قلم خودم..۹۸/۸/۲۱&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/بوی-عطر-وصال&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/602817022923597100271654915617213917956.jpg?mtime=1573543488"><img src="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/media/blogs/shamimentezar12/mobile/602817022923597100271654915617213917956.jpg?mtime=1573543488" alt="" class="wp-image-254531 alignnone size-full" width="380" height="227" /></a></p>

<p>مولای مهربانم&#x1f49e;&nbsp;</p>

<p>برای خواهرم هدیه گرفته بودم رفتیم &nbsp;خانه مادرم..</p>

<p>هدیه اش را دادم ..نشسته بودیم با هم حرف می زدیم که ، پسرم توی اتاق آمد ..همین که وارد اتاق شد، بوی عطر پیراهنش جلوتر از خودش به مشام خاله انسیه جانش رسید &#8230;</p>

<p>انسیه نگاهی به من انداخت و &nbsp;گفت:</p>

<p>به به چه بوی خوشی چقدر بوی این عطر برام آشناست &#8230;</p>

<p>نکنه مال من باشه&#8230;خنده ام گرفت ..</p>

<p>گفتم :شاید&#8230;&#x1f601;</p>

<p>همان لحظه خودم فهمیدم که این عطر سرگردان چه ماجراهایی داشته &nbsp;تا بدست من رسیده است &nbsp;&#8230;&nbsp;</p>

<p>انسیه گفت کجا ببینم من لباس پسرت رو &nbsp;بو کنم &#8230; دوباره خنده م گرفت..&nbsp;</p>

<p>&nbsp;گفت&#8230;.بععععله &#8230;خودشه &#8230; این بو ، بوی عطر وصال است من عطرم رو گم کرده بودم &#8230;.</p>

<p>آقاجان ..با یک لبخند مصنوعی بر لب &nbsp;این بار سکوت کردم &#8230;سکوتی تامل برانگیز از جنس حسرت و بغض..</p>

<p>بوی عطر وصال&#8230;:|</p>

<p>اللهم ارنی الطلعه الرشیده&#x1f932;&#x1f3fb;</p>

<p>منبع: به قلم خودم..۹۸/۸/۲۱</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/بوی-عطر-وصال">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/بوی-عطر-وصال#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shamimentezar12.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=852093</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
